|
بخشی از شعر " فریدون مشیری" در باب " دوستی " را با اس ام اس از " هستی" همدل همیشگی ام دریافت کردم. این شعر در یک روز پاییزی به دلم نشست... به گمانم " فریدون مشیری" با این شعر ٬ لطافت روح دوستی را احساس کرده است و همینطور " هستی " که سلوکش در دوستی بدین گونه است. این شعر را تقدیم می کنم به تمامی دوستان دوران زندگیم ٬ آنان که با یکدیگر " دوستی" را معنا کردیم و قلب مان بدان گواهی می دهد. دل من دیر زمانی ست که می پندارد : " دوستی" نیز گلی ست٬ مثل نیلوفر و ناز٬ ساقه ترد ظریفی دارد. بی گمان سنگدل است آن که روا می دارد جان این ساقه نازک را - دانسته- بیازارد! در زمینی که ضمیر من و توست٬ از نخستین دیدار٬ هر سخن٬ هر رفتار٬ دانه هایی ست که می افشانیم. برگ و باری ست که می رویانیم آب و خورشید و نسیمش " مهر" است ... آنچنان با تو درآمیزد این روح لطیف ٬ که تمنای وجودت همه او باشد و بس. بی نیازت سازد ٬ از همه چیز و همه کس. ... زندگی ٬ گرمی دل های به هم پیوسته ست تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست. ... آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان خرج می باید کرد رنج می باید برد٬ دوست می باید داشت. ... باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست تازه عطرافشان گلباران باد.
هیچ یک سخنی نگفتند نه میزبان و نه میهمان و نه گل های داوودی. سکوت٬ ری اوتا٬ ترجمه: احمد شاملو
Wild straw berries , Ingmar Bergman
نگاهش. خیره. چشم هایش به کجای افکارم دوخته شده است؟ سریرا٬ سیلویا و دیگران سپینود ناجیان
و افتتاح اولین نمایشگاه عکس های انفرادی " نیکی" عزیز در گالری گلستان دیروز گالری گلستان مملو از جمعیت بود...
زیبایی همان زندگی راستین روح است... حقیقت و زیبایی٬ درس های فلسفه هنر٬ بابک احمدی
یک گلدان شمعدانی این روزها مرا دلواپس می کند... روزی در تابستان به " هستی" که پس از مدت نه چندان طولانی به خانه اش در تهران رفت ٬ یکدفعه گفتم : چندتا گلدان بگیر... گفت : « یکی دارم که کمی خشک شده.» و حالا همین گلدانی که به همه گلدان هاترجیح داره و " هستی " هرگز گلدانی راجایگزین اون نکرد٬ جزئی از دلواپسی ماست. از هر چی حرف بزنیم ٬ باز " هستی" از حال و روز این گلدان می گوید... اگر هم من نپرسیدم٬ می داند دلواپسش هستم. این دلواپسی دیگرشباهتی به دل نگرانی از دست رفتن فرصت بازی در روزهای کودکی مان ندارد. شاید یک دوست دوران کودکی می داند این دلواپسی یعنی چی...
painting by: Vilhelm Hammershoi شادی آکنده از غم او را به سوی پنجره می کشاند.
گفت به پیشم بیا گفت برایم بمان گفت به رویم بخند گفت برایم بمیر آمدم ماندم خندیدم مردم ناظم حکمت ٬ ترجمه: احمد پوری و به یاد فیلم " شب های روشن" و با سپاس از وبلاگ می خندم یا می گریم که این پست را همراهی کرد...
دوستانی که " مترجم دردها" و " همنام " را خواندند و این روزها با لذت خواندن " خاک غریب" به ترجمه " امیر مهدی حقیقت" همراهند ٬ دیدن سایت رسمی " جومپا لاهیری" برایشان خالی از لطف نیست...
|
About![]()
استفاده از مطالب وبلاگ هستی جز با اجازه نویسنده-نازنین درودی- امکان پذیر نمی باشد Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 Links
اتاق تاریک
هفتان |